آغوش يار
بيا كه عشق تو از سر نمىرود ما را * به دست دار دل اوفتاده از پا را
به بوى آنكه به پايت نثار سازد جان * تن ضعيف بهانه است اين تمنّا را
به باد دادم ناموس زهد و خرسندم * كه اعتبار بود پيش رند رسوا را
لب از ترشّح مى جان من دريغ مدار * كه تا ببوسم آن لعل بادهپيما را
كشيد جام در افشان و چهره گلگون كرد * گشود پس به تبسّم لب شكر خارا
چه آتش است ندانم كه ريختى در جام * كه ناچشيده برافروخت جان دانا را
هزار شام نويدم دهى و وين عجب است * كه باز عيد شمارم نويد فردا را
تو را كه دوش در آغوش يار بود قرار * كجا بدانى روز سياه « شيدا » را
هزار فكرت بىجا و نقشهاى عجيب * كه جز دريغ به آخر نبرد سودا را
بدان خيال كه تا جامه تر نگردانى * ز سرگذشت برانديش موج دريا را
بگير ساغر و نو كن فسانههاى كهن * كه طرح تازه پديد است دور مينا را
چو روزگار دگر شد ، به تازه گوى سخن * سخن به تازه بهْ آيد روان گويا را
كعبهء مقصود
در مذهب عشّاق بهجز دوست كسى نيست * اندر دوجهان جز كرمش دادرسى نيست
در هر نفس اندر نفس عارف و عامى * جز از دم رحمان و رحيمش نفسى نيست
داديم به سوداى تو دين و دلوجان را * اى جان جهان ! غير تو ما را هوسى نيست
از واقعهء عشق تو دامان و كنارى * نبود كه ز آب مژه رود ارسى نيست
در طور مناجات دلت وادى ايمن * جز نور تو در ديدهء موسى قبسى نيست
باز است و عيان بر تو ، ره كعبهء مقصود * لازم به نشان ره و بانگ جرسى نيست
جان طاير قدسيست در اين كلبهء محنت * جز قيد تن خسته مر او را قفسى نيست
آن جاى كه جبريل امين بال فروريخت * در ساحت قدسش طيران مگسى نيست
جز عاطفت شاه صفا ، پير طريقت * ما را به جهان دادرس و ملتمسى نيست