گر در فراق روى تو من جان دهم چه باك ؟ * ليكن اميدم آنكه به خاكم گذر كنى
مىگفت ناصحى به من امروز برملا * بايد ز قول و عهد جوانان حذر كنى
ساقى ! بيار جامى از آن آبِ تلخ ، تا * كام مرا ز تلخىِ دوران شكر كنى
گر عشقِ روى لالهرُخان است بر سرت * بايد نخست تَركِ دلوجان و سر كنى
هرگز به وصل دوست نخواهى رسيد « شيخ » * گر كائنات را همه زير و زبر كنى
فكاهى
شنيدم كه يك شب زنى زشترو * چنين گفت با شوهر نيكخو
كه امشب شب بزم عيش است و شور * غم و درد از جانِ ما گشته دور
همىخواهم اى شوىِ فرّخلقا * كه با من بگويى ز راه وفا
به اين خانهاى كآن تهى از غم است * كه محرم مرا و كه نامحرم است ؟
كه تا رو بپوشم ز نامحرمان * بپوشم رخِ خود ز پير و جوان
جوابش چنين گفت شوهر به زن : * ز نامحرم و محرمان دم مزن
ز من يك نفر رخ بپوشان و بس * مكن شرم ديگر تو از هيچكس
كه نامحرمت در دوعالم منم * بپوشان ز من روى ، اى محترم !
همين است گر حرف من گوهر است * زنِ زشت ، نامحرم شوهر است
كه گفتند اين حرف را از قديم : * زن زشت باشد عذابى اليم
اگر هستى اى « شيخ » از جنس مَرد * به گِردِ زنِ زشت هرگز مگرد