تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
گر در فراق روى تو من جان دهم چه باك ؟ * ليكن اميدم آنكه به خاكم گذر كنى مىگفت ناصحى به من امروز برملا * بايد ز قول و عهد جوانان حذر كنى ساقى ! بيار جامى از آن آبِ تلخ ، تا * كام مرا ز تلخىِ دوران شكر كنى گر عشقِ روى لاله‌رُخان است بر سرت * بايد نخست تَركِ دل‌وجان و سر كنى هرگز به وصل دوست نخواهى رسيد « شيخ » * گر كائنات را همه زير و زبر كنى

فكاهى

شنيدم كه يك شب زنى زشت‌رو * چنين گفت با شوهر نيك‌خو كه امشب شب بزم عيش است و شور * غم و درد از جانِ ما گشته دور همىخواهم اى شوىِ فرّخ‌لقا * كه با من بگويى ز راه وفا به اين خانه‌اى كآن تهى از غم است * كه محرم مرا و كه نامحرم است ؟ كه تا رو بپوشم ز نامحرمان * بپوشم رخِ خود ز پير و جوان جوابش چنين گفت شوهر به زن : * ز نامحرم و محرمان دم مزن ز من يك نفر رخ بپوشان و بس * مكن شرم ديگر تو از هيچ‌كس كه نامحرمت در دوعالم منم * بپوشان ز من روى ، اى محترم ! همين است گر حرف من گوهر است * زنِ زشت ، نامحرم شوهر است كه گفتند اين حرف را از قديم : * زن زشت باشد عذابى اليم اگر هستى اى « شيخ » از جنس مَرد * به گِردِ زنِ زشت هرگز مگرد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 418 | سيد محمد باقر برقعى