سر و دستى كه راه دوست نبود * به رغم عاشقان زار و تعب نيست
سزد در عاشقىاش مهر نازم * كه با گل همچو الطافى سبب نيست
به فريادم رسان يا ربّ تو او را * در آن روزى كه پايانش به شب نيست
ز تعيين شب و روز و ، مه و سال * مرا مقصود جز ماهِ رجب نيست
چو كشت و زرع ما خود جمله خار است * به بار خار ما هرگز رطب نيست
تضمين غزل زرگر اصفهانى
اى كه در گلشن حُسنت گل احمر دارى * وى كه در حلقهء زلفت همه را سر دارى
با من امروز تو گويا سرِ ديگر دارى * « چه شود گر ز ميان ، رسمِ ستم بردارى
تا نگويد به من : يار ستمگر دارى » * پرتوِ حُسن تو افتاده به زنهاى حلب
هركه ديدت ز فرج جان برسيدش بر لب * گشته معلوم كه نوشيدهاى از آب عِنَب
« قتل عام ار كنى اى نرگس جانان چه عجب ؟ * تُركى و مستى و خونريزى و خنجر دارى »
مُشكِ تاتارِ ختن درخورِ آن موى تو نيست * عاشقى نيست كه دلبستهء گيسوى تو نيست
جاى من در همه آفاق بهجز كوى تو نيست * « آن بهشتى كه خدا گفته ، اگر روى تو نيست
از چه در لعلِ لبت ، چشمهء كوثر دارى » * اى بُتِ سرو قد و ، لالهرُخ و ، حور لقا
تا به كى بر سرِ كوى تو نشينم چو گدا ؟ * روى بنما و بكن آنچه تو خواهى بر ما
« سخنِ تلخ بفرما و مكرّر فرما * رنگ در تنگ شكر قند مكرّر دارى
باز دارم هوسِ گلشن و گل چيدن تو * چيدنِ بزم مى و ساقى و برچيدن تو
عجب از گريهء خود دارم و خنديدن تو * « نشوم سير ز رخسار تو و ديدن تو
ز آنكه در هر نظرم جلوهء ديگر دارى » * تا از آن روز كه عشق تو فتادم به سرا
جز سرِ كوى توام نيست پناگاه مرا * گشته قوتِ من دلخسته ز خون جگرا
« زرگرا ! گر غم آن سيمبرت نيست ، چرا * اشك چون سيم به رُخسارهء چون زر دارى ؟ »