حال فگار
جانا ! بيا و خوش بنشين در كنارِ « شيخ » * بردار خود غمى ز دلِ غمگسار شيخ
رحمى نما و پاك كن از روى مرحمت * با آستين مهر سرشك از عذار شيخ
گر آگهى بخواهى از اين حالِ عاشقان * يكدم به چشم و دل بنگر حالِ زار شيخ
از هجر دورىِ رخ زيبايت اى صنم ! * يكباره شد خزان ز فراقت بهار شيخ
بعد از هزار سال ، شوم زنده از وفا * افتد تو را گذار اگر بر مزار شيخ
اى روزگار ! اين همه جور و جفا چرا ؟ * ميرم براى دوست ، رفيقان به كار شيخ
از دست چرخ شكوه كنم يا ز بختِ خويش ؟ * چون از ازل سيه بُوَد اين روزگار شيخ
يكدم جهان به كام من خستهدل نشد * يكدم وفا نكرد به ما آن نگار شيخ
اى ساكنان پير طريقت ! خداى را * آخر ، ترحّمى به حالِ فگار شيخ !
ميلاد حضرت علىّ عليه السّلام
ساقى ! بيار باده ، كه ماهِ رجب رسيد * هنگام وجد و شادى و عيش و طرب رسيد
بر گوش هوش آمدم اين مژدهام ز غيب * از كائنات كارِ وىاش بلعجب رسيد
برگو به شيعيان ! همه شادى كنند باز * مولود با سعادتِ شاهِ عرب رسيد
مهر اندرون خانهء حقّ يافت چون وجود * از ذات لميزل به علىّ اين لقب رسيد
مهر علىّ و آل علىّ را به جان و دل * دارد قبول آنكه به پاكى نسب رسيد
محبوبِ او به جنّت و فردوس شد مكين * مغضوب او به دوزخ و نار غضب رسيد
ياد تو
جانا ! تو را كه گفت كه بىما سفر كنى * ما را ز فرقتِ رُخ خود خون جگر كنى
هرگز اميدم از تو نبودى ، كه از جفا * يكباره مهرم از سرِ پاكت به در كنى
من روز و شب در آرزوى ياد روى تو * شايد تو يادى از وطن اندر سفر كنى
مطرب ! بزن به بربط و تنبور و ساز و نى * تا از غم زمانه مرا بىخبر كنى