تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧

حال فگار

جانا ! بيا و خوش بنشين در كنارِ « شيخ » * بردار خود غمى ز دلِ غمگسار شيخ رحمى نما و پاك كن از روى مرحمت * با آستين مهر سرشك از عذار شيخ گر آگهى بخواهى از اين حالِ عاشقان * يك‌دم به چشم و دل بنگر حالِ زار شيخ از هجر دورىِ رخ زيبايت اى صنم ! * يكباره شد خزان ز فراقت بهار شيخ بعد از هزار سال ، شوم زنده از وفا * افتد تو را گذار اگر بر مزار شيخ اى روزگار ! اين همه جور و جفا چرا ؟ * ميرم براى دوست ، رفيقان به كار شيخ از دست چرخ شكوه كنم يا ز بختِ خويش ؟ * چون از ازل سيه بُوَد اين روزگار شيخ يك‌دم جهان به كام من خسته‌دل نشد * يك‌دم وفا نكرد به ما آن نگار شيخ اى ساكنان پير طريقت ! خداى را * آخر ، ترحّمى به حالِ فگار شيخ !

ميلاد حضرت علىّ عليه السّلام

ساقى ! بيار باده ، كه ماهِ رجب رسيد * هنگام وجد و شادى و عيش و طرب رسيد بر گوش هوش آمدم اين مژده‌ام ز غيب * از كائنات كارِ وىاش بلعجب رسيد برگو به شيعيان ! همه شادى كنند باز * مولود با سعادتِ شاهِ عرب رسيد مهر اندرون خانهء حقّ يافت چون وجود * از ذات لم‌يزل به علىّ اين لقب رسيد مهر علىّ و آل علىّ را به جان و دل * دارد قبول آنكه به پاكى نسب رسيد محبوبِ او به جنّت و فردوس شد مكين * مغضوب او به دوزخ و نار غضب رسيد

ياد تو

جانا ! تو را كه گفت كه بىما سفر كنى * ما را ز فرقتِ رُخ خود خون جگر كنى هرگز اميدم از تو نبودى ، كه از جفا * يكباره مهرم از سرِ پاكت به در كنى من روز و شب در آرزوى ياد روى تو * شايد تو يادى از وطن اندر سفر كنى مطرب ! بزن به بربط و تنبور و ساز و نى * تا از غم زمانه مرا بىخبر كنى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 417 | سيد محمد باقر برقعى