مرگ كبود
مرگى كبود از ناگهان آمد و من چون مردگان هستم * اكنون براى اينچنين در خويشتن مردن ، جوان هستم
هستم بدينسان در جهان بيمناك شكل سرگردان * سيّارهاى كوچك ميان انحناى كهكشان هستم
هستم ، ولى چون آفتاب نرم بعد از ظهر پاييزى * چون عصرهاى جمعه ، بىمعنا ، كرخت و مهربان هستم
هستم به مفهومى كه بودن در نگاه شاعران دارد * برگم ، درختم ، تودهء خاموشى از ذهن و زبان هستم
حسّ مىكنم پايان نام من به قدر آه كوتاه است * كوتاهتر حتّى ، بزنگاهى ، درنگى در جهان هستم
امنيّت و اندوه ، هرگز ! حرفهاى كهنه مىميرند * بيهوده انديشيدهام ، با شعرهايم در امان هستم
*
مرگى كبود از دور مىآيد و من چون مردگان هستم * با خويش مىانديشم آيا من چگونه من چسان هستم ؟
خانه بر دوش
زنده در گورم به مرگى تازه ، زينسان زيستن * لحظه لحظه بين اين اشياء بىجان زيستن
آى ياران كهن ! رنگ كبوترها كجاست ؟ * بيش از اين سخت است در بين كلاغان زيستن
كاش اندك مرده بودم ! شايد از پى مىرسيد * روزهاى زندهء سال فراوان زيستن
اى جهان زرد فرسايش چه نافرجامى است ؟ * چون تبر در ذهن غمگين درختان زيستن
باد را الحاد پر كردهست حتّى ، بعد از اين * سخت دشوار است ، اى مردم ! مسلمان زيستن
رنگ فانوس مذاهب در شب گمنام مُرد * حاليا ، مرگ است بىاندوه ايمان زيستن