آسمان اينچنين اهورايى ، و زمين اينچنين تماشايى * و من امّا چنين مقوّايى ، يك مترسك هزار درد عقيم
بذر بلوغ
كجاست آنكه نشان نجابت قم بود ؟ * كجاست آنكه دلش جا نماز مردم بود ؟
ضريح چشم عميقش صفاى رؤيا داشت * درست مثل غروب گرفتهء قم بود
خروش بود ، خروشى پر از تغزّل بود * سكوت بود ، سكوتى پر از تلاطم بود
فرشتههاى خدا شرمناك او بودند * و او ميان همين پابرهنهها گم بود
كجاست سيّد سبزى كه روح باران داشت * بهار ، سبزىِ بذرِ بلوغِ مردم بود
اگرچه باغ نگاهش بت شقايق داشت * دلش به خرّمى خوشههاى گندم بود
ميان سفرهء درويشى تواضع او * هميشه نان صفا ، پونهء تبسّم بود
خداى معرفت فصلها كه ملتهباند * ز هُرم سوگ بهارى كه فصل پنجم بود
عرق نشست به پيشانى غزل از شرم * دگر مپرس كه اين شرم شعر چندم بود