پيك هامان پردههاى تورى ترديد شد * هيچكس ديگر نمىلافد به پنهان زيستن
ناگزير از شرم مىميريم ، گورستان و باد * مىشود آيندهء اينرو ، به پايان زيستن
خانه بر دوشان اندوهيم ، امّا فصل كوچ * ايلياتى را چه بيم از زير باران زيستن
دار بلند
كيست اين مرد ؟ كه در جادهء رؤيا ماندهست * كيست اين خسته كه در جبر جنون واماندهست
كيست اين پير ؟ كه در داغترين فصل ، هنوز * برف مىبيند و در پارهء شولا ماندهست
چه كسى سبزترين روح تماشا را كشت ؟ * كه از آن باغ همين سوخته افرا ماندهست
آى درويش ! بگو خانهء زرتشت كجاست ؟ * و چه از كلبهء مخروبهء بودا ماندهست ؟
اى عطشناكترين روح ! تو را مىفهمم * عشق ارثيست كه از نسل اهورا ماندهست
تا ببينند كه بىباكترين مرد كجاست * زيستن دار بلنديست كه بر پا ماندهست
قبر قابيل نماديست كه ماناست ، ببين ! * آن كهنسالترين مرد همينجا ماندهست
سنگ در سنگ زمان بر سر ما مىبارد * شعر تنها هنرى نيست كه رسوا ماندهست
سارا ! چه مىشود ؟
شب مىوزد كنار باغچه ، سارا ! چه شود ؟ * آينده چيست ؟ حدس بزن ، ها ! چه مىشود ؟