به انتظار ديدنت
غزال بادپاى من
به لحظهء رميدنت كه مىگريزى از برم
به هر طرف كه مىدوى
نگاه خستهء پريش خويش را
پىات روانه كردهام
اگرچه زار و خستهام - چو مرغ پرشكستهام
به عشق دلشكستگى
درست لحظهاى كه من ترانه ساز كردهام
ترا بهانه كردهام .
« بهارى ديگر »
من از خشم طوفان نترسيدم
مقاومترين نخل اين سرزمين بودهام
تو هم دل قوى دار ، اى خستهخاطر
تو را گويم اى همسفر
خزان رفتنيست
زمستان دلمرده ناماندنيست
ين در فراسوى مرز زمان - در آن دور نيست
بهارى دگر در رهست
بمان :
بمان تا شكوفا شويم
در آيينهء صبح زيبا شويم
بمان تا بيايند مرغان عاشق
قنارى ، پرستو ، هزاران هزار
و بر دستهاى من تو نهند آشيان