ديدار سحر
وقتست كه از شبزدگان ياد كنيم * مرغان قفس يكبهيك آزاد كنيم
باهم بشتابيم به ديدار سحر * بر ظلمت شب دوباره فرياد كنيم
مادر
آنكس كه تمام باورم بود * چون آينه در برابرم بود
مىسوخت چو شمع عاشقانه * دريافتمش كه مادرم بود
لحظهء ديدار
امشب را
با چراغ ستاره به دنبالت آمدم
تا مبادا - كه باد
فانوسم را بميراند
و من . . با آرزوى ديرسالهء خويش
در يأس غرقه شوم
نه نه
باور مدار
تا فتح قلّههاى عشق
تا لحظهء حضور
توقّف نمىكنم
« براى تو »
به انتظارت اى عزيز مهربان
تمام لحظههاى عمر خويش را
پر از ترانه كردهام
چه روزها و ماهها و سالها