از سر شور و شعف آن عشقباز * سالها با آن شجر ، مىگفت راز :
كاى تو فخر من ! به سر چون تاج من * هستى آخر ، مركب معراج من !
در صلاتِ شب ، بَسى در آن گذر * زير شاخ آن شجر كردى مَقَرّ
با سِرشكش هر سَحر سيراب كرد * و آن دل مشتاق را بىتاب كرد !
تا كه از اخلاص بارش بار شد ! * در رَهِ عشق علىّ . . . بردار شد !
منافق
در غزوهء تبوك ، ابا ذر ، به راه ماند * ز آسيب پاى اشتر و گرما و طول راه
گفتند با كنايه ، تنى از منافقان * كو آنكه در سفر و حضر بُد كنار شاه ؟ !
چون ديد سيل معركه خواهد شدن بلند * بُرد او به كوه از خطر حادثت پناه !
زين شيوه ، جان خويش بدربرد پيرمرد ! * وز نيمه بازگشت ، عَجب آن رفيق راه ! !
*
بشنيد اين سخن چون نبىّ صلّى اللّه عليه و آله از منافقان * آشفت و گفت : واى كه سازيد عمل تباه !
بر غيبت از چه روى به بيغاره دم زنيد ؟ * بر دوش چون كشيد عبث بار اين گناه ؟ !
ايمان او اگر به مَثَل بود همچو كوه * ايمانتان ، خفيف و سبك پيش او ، چو كاه ! !
*
بودند گرم صحبت و ناگاه شد پديد * از دور ، نور چهرهء او چون هلال ماه !
لنگان و تشنه ، بر كَتَفَش ليك مشك آب * با اشكِ شوق ، كرد بهسوى نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نگاه
گفتا : سلام من به تو اى سرور جهان ! * بادت دُرود ، تا كه درخشند هور و ماه
مركوب من ز فرط تعب در كوير مُرد * ماندم من از ركاب تو در كارِ رزمگاه
پاى پياده ، پس به حضورت شتافتم * شكر خدا ، كه يافتمت اى دليل راه !
آبى كز ابر ، جمع شده در شكاف كوه * آوردهام ز بهرت بهتر ز آب چاه !
اى ننگ بر منافق بىچشم و رو « شميم » ! * رويش سياه باشد و روزش چو شب سياه ! !