داشت روزى يك سبد خرما به پيش * مىگرفت از آن به پيش روى خويش
تا دُرشتش را ، كه خوشتر آيدش * پيش چشم مشترى ، بنمايدش !
ناگهاش مولا علىّ ، آمد به پيش * ز آن عمل ، گرديده غضبان و پريش
گفت هان ! اين كار بىجا مىكنى * خلق را از هم مجزّا مىكنى ؟ !
نزد خالق ، اندر اين دهر دنى * خلق يكسانند نادار و غنى
آنكه پيش حقّ مقرّبتر بود * از سَرِ تقوا و دين برتر بود
زين سُخن ميثم همىآمد به هوش * با خجالت ، ماند در پاسخ خموش
منقلب شد ، شمع گرديد ، آب شد ! * اشكش از ديده ، روان سيماب شد
ز آن حلاوت كش چشاند از لعل نوش * عاقبت در كار شد خرمافروش !
تربيت را با علىّ چون يار گشت * ز آن سعادت « ميثم تمّار » گشت
چون ستاره گشت همره ماه را * همچو سايه رفت در پى شاه را
بعد از آن تربيت رهوار گشت * راه صعب ، آسان شد و هموار گشت
از يم فيض علىّ چون خورد آب * بس معطّر گشت ز آن گل ، چون گلاب
چون به اخلاص تمامش يار شد * جانش از عشق علىّ پُربار شد
*
تا شبى ، مولا ز راهِ امتحان * گفت : بهر حقّ شوى فانى ، بدان !
در حضيض اين جهان ، بايد گذشت * در ولاى ما ، ز جان بايد گذشت !
بعد من ، آيد چو توفان بلا * دوستان ، مضطر شوند و مبتلا
در ره حقّ ، ميثما ! گردى شهيد * زنده بر دارت كشد مردى پليد !
وين شجر كه هست پيش روى تو * هست همان قربانگه نيكوى تو !
زين بشارت ميثم همچون گل شكفت * سجدهء شكرى به جاى آورد و گفت :
شكر للّه ، بخت ما بيدار شد * لطف حقّ ، ما را قرين و يار شد
زين شهادت ، با فلك همسر شوم * همنشين با ساقى كوثر شوم !