تسبيح حرفهاى تو از گوش من گسيخت * در دام زيستيم و نديديم دانهات
بىمن به شهر حادثهها بر سمند ياد * تنها گذشت گردش گيج شبانهات
گلزار قصّههاى تو را گم نمىكنم * هرجا كه سبزهست ، همانجا نشانهات
چون ابر بر فراز سر باغهاى دور * چون من مباد حسرت تلخى بهانهات !
كوى گمنامى
مُردم و پژمردم و فرياد ابرى برنخاست * وه ! چه افزودم بهارى را كه پاييزم بكاست
دور شمشادى گذشت و نوبت غمبادى است * پس بيا تا كج نشينيم و بگويم يكدو راست « 1 »
زندگى مانند يك رگبار باريد و گذشت * پس اگر جويى شدم در كوى گمنامى رواست
شعرَكى گفتم اگر يا قصّهاى سردادهام * آتشى بر خانمانم رفت و خاكستر بهجاست
جنگ عراق
در اين هشت سالى كه در جنگ رفت * چهها كرد با ملّت ما عرب
بسا زندگانى ، كه رحمت به مرگ * بسا روز با جادويى كرد شب
دو صد لعن بر آل صدّام باد * نه بس ، در لغت هرچه نفرين و سبّ
ز صدّامِ نسناس . . . تا آدمى * همان فرق حِصرم بود با عنب
به صورت اگر چند چون آدمىست * سفالى نشايد ، كه خواندن ذهب
خدا خاك اين قوم ويران كناد * هم از پرّ جبريل ، هم ذو ذنب
مبادا در آن بقعهء شوم ، شام * مبادا به جانشان بهجز زخم و تب
خدا چپ كند كار و بار عراق * خدا راست گرداند اين قوم چپ
نه تنها بكوشيد صدّام خام * هم از مصر بودند و شام و حلب
هامش
( 1 ) -خود بيا تا كج نشينم راست گويم يكنفس * تا ورق چون راست بيان زين كژىها بسترى( انورى )