كسب كرده است ، در عين حال خود نيز مىكوشد در شعر راه خود را پيدا كند .
تقديم به آقا امام زمان ( عج ) منزلت بىزوال
ادريسِ عشق ، آينهدار جلال تو * لقمانِ عقل ، كيست به پيش كمال تو
از جذبهء كلام تو مسحور صد كليم * اعجاز مىكند سخن بىمثال تو
شرمنده شد مسيحِ نجابت در آسمان * از ارتفاع منزلتِ بىزوال تو
داود پردهاى ز مقام تو را نواخت * آتش گرفت زخمهاش از شور و حال تو
شد جرعهنوش چشم مىستانىِ تو خضر * تسنيم ديگريست در اشك زلال تو
ايّوب هم شكيب تو را آه مىكشد * يعقوبِ اشك ، شعلهور از ابتهال تو
كار هزار يوسفِ صادق كند عزيز * يك چشمه از تجلّىِ صبح جمال تو
اشكى فروچكيد ز چشمت ، بهار شد ! * باغ بهشت ، سبز شد از بوى شال تو
چشمان تو دونقطهء هستيست ، نازنين * خورشيد چيست ! عكس ظريفى ز خال تو
نبض زمان به حرمتِ نام تو مىتپد * هر روز ، روزگار تو ، هر سال ، سال تو
آفاق را نگاه تو پرواز مىدهد * هفت آسمان گره زده خود را به بال تو
دشت غزل ، بهارترين مىشود ، اگر * از آن كند عبور ، غزال خيال تو
فرصت ديدار
كوه خاليست ز فرهاد ، چه بايد بكنيم ؟ * قصّهء تيشه شد از ياد ، چه بايد بكنيم ؟
چشم امّيد به دست كه بدوزيم ؟ كه باز * بيستون را كند آباد ، چه بايد بكنيم ؟
آن طرف هيچكسى غربت ما را نگريست * سنگ شد زهرهء فرياد ، چه بايد بكنيم ؟
دل ما تشنهء غم بود ، نمىدانستيم * با چنين قلب عطش زاد ، چه بايد بكنيم ؟
گر دهد فرصت ديدار به ما ، روح سحر * در شب روشن ميعاد ، چه بايد بكنيم ؟
دل من ! دور مشو از خط آيينه ، كه سنگ * گفت اگر : دست مريزاد ، چه بايد بكنيم ؟