گمانت نيست كارى نابجا كردى ؟
* تويى آن يار
تويى آن يار خوشگفتار
تو آن يارى كه از لبهات قند زندگى مىريخت
چو لب را مىگشودى با سخن اى گل
سراپاى وجودم پرشكر مىشد
به يك بوسه لبانم از لبانت قندتر مىشد .
* چو روزان و شبان در بستر نازم فراخواندى
براى شادى من ، هركه غير از من تو رنجاندى
براى شادى قلبم مرا در لالهزار عشق گرداندى
ولى اكنون ببين كاشانهام
بىمهر روى تو چنين سرد و پريشان است
براى قلب پردردم
تو مىدانى ؟
كلام گرم و پرمهرت ، مرا تسكين و درمان است ؟
همهشب تا سحر ، كابوس وحشتناك هجران
بر وجودم سخت مىسازد
وجودم مىشود لبريز از وحشت
كه صحبت از جدايىهاست
سخن از بىوفايىهاست .
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 18
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٨