تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 15

مساهمون:

ص١٥
خواهى اگر كه شاد كنى اين دل پريش * « اى گل‌فروش پيش من آور متاع خويش تا جان كنم نثار رهت در بهاى گل » * عشقم به گل بود كه دمادم فزون شو اى كاش ! گل‌فروش مرا رهنمون شود * گر پيكرم ز خار جفا غرق خون شود « اى دوستان ! چو جان من از تن برون شود * پنهان كنيد جسم مرا لابه‌لاى گل » درد مرا دواست گلاب از طبيب نيست * هركس كه عاشق است ز گل بىنصيب نيست در لابه‌لاى گل ، دل عاشق غريب نيست * « گر بوى گل ز شعر من آيد عجيب نيست هر بيت آن سروده شد در هواى گل » * از هركه غير دوست شنيدم ملامتى در وصف گل ز دوست شنيدم حكايتى * دارى « سعيد » از گل بستان چه حاجتى « جمشيدى » از گل است جهان را طراوتى * غم زايد از فضاى جهان بىبقاى گل »

مكن !

اى شوخ‌چشم ! غمزهء بىحدّ به ما مكن * جور و جفا به ما مكن ، اى بىوفا مكن با اهل دل به‌جز سخن اهل دل مگو * نااهل را به محفل خود آشنا مكن با صالحان نشين و سخن از صفا بگو * نامهربان مشو ، هوس ماجرا مكن مقدار هركسى به كمال و به علم اوست * بىمايه هركه هست به او اعتنا مكن دانى زبان سرخ سرت مىدهد به باد * بيهوده سر ، تو بر سر دار فنا مكن دنياى دون چو با تو مدارا نمىكند * پس اعتماد خويش به آن بىوفا مكن پندت دهد « سعيد » تو از گوش جان شنو * اسرار هيچ‌كس به جهان برملا مكن

جان جهان

جان جهان من تويى * قوّت جان من تويى روح‌فزاى زندگى * باغ جنان من تويى