خواهى اگر كه شاد كنى اين دل پريش * « اى گلفروش پيش من آور متاع خويش
تا جان كنم نثار رهت در بهاى گل » * عشقم به گل بود كه دمادم فزون شو
اى كاش ! گلفروش مرا رهنمون شود * گر پيكرم ز خار جفا غرق خون شود
« اى دوستان ! چو جان من از تن برون شود * پنهان كنيد جسم مرا لابهلاى گل »
درد مرا دواست گلاب از طبيب نيست * هركس كه عاشق است ز گل بىنصيب نيست
در لابهلاى گل ، دل عاشق غريب نيست * « گر بوى گل ز شعر من آيد عجيب نيست
هر بيت آن سروده شد در هواى گل » * از هركه غير دوست شنيدم ملامتى
در وصف گل ز دوست شنيدم حكايتى * دارى « سعيد » از گل بستان چه حاجتى
« جمشيدى » از گل است جهان را طراوتى * غم زايد از فضاى جهان بىبقاى گل »
مكن !
اى شوخچشم ! غمزهء بىحدّ به ما مكن * جور و جفا به ما مكن ، اى بىوفا مكن
با اهل دل بهجز سخن اهل دل مگو * نااهل را به محفل خود آشنا مكن
با صالحان نشين و سخن از صفا بگو * نامهربان مشو ، هوس ماجرا مكن
مقدار هركسى به كمال و به علم اوست * بىمايه هركه هست به او اعتنا مكن
دانى زبان سرخ سرت مىدهد به باد * بيهوده سر ، تو بر سر دار فنا مكن
دنياى دون چو با تو مدارا نمىكند * پس اعتماد خويش به آن بىوفا مكن
پندت دهد « سعيد » تو از گوش جان شنو * اسرار هيچكس به جهان برملا مكن
جان جهان
جان جهان من تويى * قوّت جان من تويى
روحفزاى زندگى * باغ جنان من تويى