شب همهشب
بسكه شكفته داغ غم از دل غمگسار من * طعنه به لاله مىزند اين دل داغدار من
در برم آور اى صنم جام صبوحى از كرم * تا كه بوقت صبحدم برشكند خُمار من
صبر و قرار عاشقى از دل من مجو صبا * غمزهء ناز گُلرخان برده ز دل قرار من
اى مه خوشلقا نگر تا كه ببينى از غمت * مانده برهگذار تو ديدهء اشكبار من
مُلك دلم شكسته شد در يم عشقت اى صنم * كيست بساحل آورد زورق بىمهار من
شكوه ز خويشتن كنم چونكه ز خويشتن بُود * هر ستمى كه مىرسد بر سر روزگار من
بسكه نمودم از غمش ناله ز سوز دل مگر * كز سر رحمت آورد رحم به حال زار من
اى دل « خُرم » اى صبا گو به « عبادى » « 1 » از وفا * شب همهشب به ياد تو ناله كند سهتار من
مير دلبران
بادهاى خواهم كه از خويشم برد * درد اندوه از دلريشم برد
ليليئى كو اندر اين صحراى عشق * تا به سرحد جنون پيشم برد
تيرهبختى بين كه مير دلبران * عارش آيد نام درويشم برد
شور و شيرينم در اين سوداى دل * گاه با نوش و گهى نيشم برد
از تغافل ماندهام در كار خويش * تا كجا عقل كجانديشم برد
ناصح از عقلم چه مىگويى سخن * عشق مهرويان همه كيشم برد
« خرّما » طبعم به ميزان عمل * كى شكايت از كموبيشم برد
بط شراب
مه من عيان در عالم ، رخ بىنقاب كردى * خجل از جمال ماهت ، رخ آفتاب كردى
چه بگويم از غم دل ، كه به وادى محبّت * ز سراب لعل ميگون ، دل تشنه آب كردى
تو پريوش از تغافل ، به چمن ز داغ هجران * دلخسته را چو لاله ، ز غمت كباب كردى
هامش
( 1 ) - منظور از عبادى نوازندهى سهتار است .