بخداى كعبه دادم قَسَمت دلا چو مجنون * كه ز سر هواى وصلش كه بدر كنى نكردى
تو كه وعده كرده بودى كه بسر برى وفا را * چه شد آن وفا و عهدت كه بسر كنى نكردى
ز وفا برهگذار تو نشستهام به حسرت * باميد آنكه روزى كه گذر كنى نكردى
چه شد اى نسيم قدسى كه ز راه دلنوازى * كه وِرا ز حال زارم كه خبر كنى نكردى
بنگر چو پير كنعان ز غمت هماره « خرّم » * برهت نشسته باشد كه سفر كنى نكردى
هىهى چوپان
ساقى دگر از بادهپرستان خبرى نيست * در پاى خُم از نالهء مستان خبرى نيست
اى بلبل شوريده مكن ناله در اين باغ * ديگر ز گُل و لاله و ريحان خبرى نيست
گشتيم سراسر همه صحرا و در و دشت * از بانگ نى و هىهى چوپان خبرى نيست
اى خضر مزن پرسه در اين وادى حيران * جز نام ز سرچشمهء حيوان خبرى نيست
يكدم به خود آ تا كه شوى باخبر از خويش * بيرون ز تو در عالم امكان خبرى نيست
اى دل بهل از خاطر خود بار سلامت * كاينجا جا همه درد است و ز درمان خبرى نيست
بر تُربت زرتشت يكى مخبچه مىگفت * ز آتشكده جُز سينهء سوزان خبرى نيست
تا چند توان بود در اين غمكده « خُرم » * برخيز در اين كُلبهء احزان خبرى نيست
نغمهگر بهار
اى سلسله مو ، شرر به جانم كردى * آواره ز شهر و خانمانم كردى
تا چند دوانىام مدام از پى خويش * رحمى بنما كه ناتوانانم كردى
من ماندم و دل ماند ، خدا را ز غمت * خونابه روان ز ديدگانم كردى
دل بردى و عاقبت نهان كردى روى * بنگر كه چها با دلوجانم كردى
بستى تو كمر به قتلم اى مايهء ناز * سرگشته چو گوى در ميانم كردى
در بين خلايقم بسان مه نو * انگشتنماى اين و آنم كردى
اى نغمهگر بهار « خرّم » زچهرو * رفتى ز فراق خود خزانم كردى