همه برقسيرند و بر جاى خويش * نيايند بيرون ز مأواى خويش
يكى روح قدسيست برتر ز روح * كه جان را از آن روح باشد فتوح
به هر جان كه او را شود آشيان * برد خانهء خويش بر آسمان
پرد تا به عرش و به مأواى خود * برد آشيان را به صحراى خود
اگر مىتوانى پر او بگير ! * بدان پر فراتر ، پر از اين اثير
مكان چونكه او را بود لامكان * نه دوزخ نشان جويدش نه جنان
چو « سرّى » كه او با پرعشق راند * به جايى كه از او نشانى نماند
دور عمر
عهد شباب جمله به آه و فغان گذشت * پيرى چسان رَود كه جوانى چنان گذشت
آبى به جوى عمر روان بود باصفا * تا ديده ديد از نظر ، آب روان گذشت
آمدشدِ نفس كه پر از مرغ روح بود * در هر نفس كه منزل از اين آشيان گذشت
ناكام و كام و شادى و غم پايدار نيست * چون عمر بىقرار هم اين و هم آن گذشت
بلبل اميد خندهء گل بود در چمن * تا خنده كرد غنچه بهار و خزان گذشت
« سرّى » زمان عمر عجب زود سير بود * همچون نسيم صبح كه بر بوستان گذشت
وادى عشق
عاشق آن نيست كه از عشق تو رسوا نشود * طالب آن نيست كه ديدار تو جويا نشود
رخ نمودى و دلم بردى و مجنون كردى * كيست آن كس كه پرى بيند و پيدا نشود
تا تو تعليم سخن بر دل دانا نكنى * هيچ گوينده از اين مرتبه گويا نشود
زاد اين مرحله عشق است ، به معشوق قسم * طىّ اين راه پر از وسوسه از پا نشود
غير عاشق نتواند كه دم از عشق زند * ز آنكه هر جانورى ماهى دريا نشود
تا كه بادى نوزد از طرف وادى دوست * خاك ره ، رهسپر عوج ثريّا نشود
گفتمش كى به وصالت برسم ، گفت برو * تا كه از خود نرهد ، هيچكسى تا نشود