نهان چون سرّ جان از ديدهء اهل جهان باهم * حديث عالم اسرار مىگفتند و مىرفتند
چو جان در عالم جان جاى خويشان متّصل باهم * ز جانان دورى اغيار مىگفتند و مىرفتند
حديث از باده و از جام و از ميخانه و ساقى * به گوش مردم هشيار مىگفتند و مىرفتند
به خود پيچيده از مستى ، ولى هشيار در رفتن * نشان از خانهء خمّار مىگفتند و مىرفتند
به گوش جان كه هركس ، همنشين ، با جان او باشد * حديث عشق بىاظهار مىگفتند و مىرفتند
دو عيّاران نهان از ديدهء كون و مكان ، امّا * به رندان رسم آن عيّار مىگفتند و مىرفتند
دو مرغ عاشق اندر بوستان پرواز مىكردند * تحمّلهاى گل از خار مىگفتند و مىرفتند
حديث عشقبازيهاى « سرّى » كى نهان ماند * كه مردم بر سر بازار مىگفتند و مىرفتند
افسانهء عشق
مرا در عاشقى ديوانه كردى * دلم از عشق خود ديوانه كردى
جمال خويش را بر من نمودى * مرا بر شمع خود پروانه كردى
چنان از خويش بىخويشم نمودى * كه تن را جان و جان جانانه كردى
به هرجايى روى ، آيم سراغت * كه تا بينم كجا كاشانه كردى
به هرجايى خراب است ، آيم آنجا * چو تو اندر خرابه خانه كردى
ز هركس غير خود بيگانه گشتى * مرا از خويشتن بيگانه كردى
دگر از عشق برگشتن محال است * كه تو كارى عجب رندانه كردى
چه مىبود اينكه دادى عاشقان را * كه جان را باده تن ميخانه كردى
اسير دام كردى جان « سرّى » * عجب دامى به زير دانه كردى
خرابات است گويى از خرابى * از آن روزش كه تو ويرانه كردى
پاى طلب
چه شود گر ز ره لطف بگيرى دستم * از كه در عشق تو از پاى طلب ننشستم
تا بت روى تو در دير دلم خانه گرفت * همه بتهاى خيالى به جهان بشكستم