« سرّى » آن دم ز سر جان برخاست * كه دمى در برِ دلدار نشست
نمىدانم
نمىدانم كه مستم يا كه هشيارم ، نمىدانم * خمارم يا كه محو جلوهء يارم ، نمىدانم
همىدانم كه دايم خواب روى يار مىبينم * نمىدانم كه خوابم يا كه بيدارم ، نمىدانم
نمىدانم كه ساقى از كجا آورد اين مى را * كه گاهى مست و سرخوش گاه خمارم ، نمىدانم
مدامى ساكن جان است يار و جان بود جويا * از او دور است جان يا غرق ديدارم ، نمىدانم
بود عمرى سراغ دل ، من از دلبر نمىگيرم * به فكر دل و يا در فكر دلدارم ، نمىدانم
نه دل بىديدنش آرام و نه جان بىرُخش ساكن * نمىدانم كه دورم يا برِ يارم ، نمىدانم
هرآنكس را كه بينى بر گمانى يار مىجويد * منم مانند زاهد اهل پندارم ، نمىدانم
طبيب جان مشتاقان دوايى داد « سرّى » را * خراب و بىخودم يا آنكه بيمارم ، نمىدانم
پرتو حسن
عاقبت عشق مرا يكسره كاشانه بسوخت * شمع افروخته شد هستى پروانه بسوخت
سوزش حلقهء زنجير جنون ما را كشت * عاقلان را خبرى نيست كه ديوانه بسوخت
خواستم قصّهء هجران تو را شرح دهم * آهى از سينه برون جست كه افسانه بسوخت
شد خراب اين دل ديوانه كه جاى تو شود * پرتوى حسن تو انداخت كه ديوانه بسوخت
شورى از ليلى من بر سر مجنون افتاد * كه ز داغش دل صد عاقل و فرزانه بسوخت
دوش دلدار يكى جام مىام داد كز او * ز آتش دل به لبم باده و پيمانه بسوخت
يا ربّ ! اين مشعله از كيست به ميخانهء عشق * كه صراحى و سبو و خم و خمخانه بسوخت
سرّ مى نشئهء مى بود ولى « سرّى » را * نشئهاى هست كه از او مى و ميخانه بسوخت
حديث عشق
دو عاشق قصّهء آن يار مىگفتند و مىرفتند * به هم رازى از آن دلدار مىگفتند و مىرفتند