هركه شد خويش تو ، از غير تو بيگانه شود * تا شدم خويش تو ، از خويش به كلّى رستم
همه از بادهء اين ميكده مستاند ، ولى * من هم از باده ، هم از ديدن ساقى مستم
نه مرا شوق نعيم است ، نه پرواى جحيم * جز كمند تو به هر بند فتادم جستم
مهر زد بر لب « سرّى » غم عشق تو كه باز * با وجود تو مبادا كه بگويم هستم
جمال دوست
رحمى اى دوست به حالم كه ز پا افتادم * داد ، بيدادِ غمِ عشقِ رُخت بر بادم
گرچه در كنج قفس بالوپرم ريخت ولى * تا كه در بند توام ، از دوجهان آزادم
صيد از ديدن صيّاد گريزد ، عجب اين * كاندر اين باديه من در طلب صيّادم
هر درى بود به عالم شدم و حلقه زدم * جز جمال تو در عشق به دل نگشادم
عقل را راه به سرمنزل عشق تو نبود * جلوهء حسن تو در عشق تو شد استادم
گر نباشد بهجز از عشق ز « سرّى » اثرى * عجبى نيست كه از عشق بود بنيادم
كجا مىرويم ؟
يكى گفت روزى به يك مرد راه * كه اى شاه بىتخت و تاج و كلاه
تو را گنج علم است و تخت تو روح * بود تاج تو صبر و لشكر فتوح
تو دانايى از تار و پود وجود * ز هر چيز هست و ز هر چيز بود
بگو تا كجا مىرويم عاقبت ؟ * چه باشد بگو عالم آخرت ؟
بگفتا از اين ره ز پرسش مگوى * لب از گفتگو بند و بينش بجوى
همه خلق رفتند و ديدند آن * و ليكن نكردند با كس بيان
هرآنكس كه بيند بگويد به كس * كه پرواز نايد به نزد قفس
همينقدر گويم ز راز نهفت * به اندازهاى كان توانى شنفت
از آنجا كه آييم آنجا رويم * هم آنجا كه بوديم آنجا شويم
چو بنهاد هر ذرّهاى را بهجا * نگردند از جاى خود جابهجا