بوى زلف مىنوازد پيكر پيك صبا را * طرّه طرار خود را هر زمان كه مىفشانى
مىبرد پيك صبا گر ژاله را از روى گلها * تا كجانديشان نبينند از وجود تو نشانى
صبحدم در خواب ديدم كه به شمشير عدالت * داد مظلومان تو خود از خودپرستان مىستانى
مهربانا ! مهرآسا جلوه كن تا جان بگيرم * ( ماه من معنى ندارد بىفروغت زندگانى )
اى خوشا آن دل كه ره در خط فرمان تو پويد * از ضلالت مىرهانى بر سعادت مىرسانى
عمر گلهاى طبيعى چند روزى بيش نيست * تو گل هميشه سرخ جاودان بوستانى
بر دعاهاى توسل سفره احسان گشودى * هم به صحراى مدينه ، هم به كوى جمكرانى
مدح چشمان تو خواند جنگل و صحرا و دريا * با غزلهاى نيايش با زبان بىزبانى
نطفه عشق از تو باشد همچو گوهر در صدفها * نقطه آغاز خلقت ، خط پايان زمانى
عادلى ! مجرى عدلى دولت جاويد عشقى ! * تو زمان را آرزويى ، آبروبخش مكانى
( كاظمى ) هم بر ( سروش ) آسمانى دل سپرده * آرزو دارد كه او را جزء يارانت بخوانى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 694
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٩٤