تنها گهرش را چو خدا كرد پديدار * بر قدرت خود كرد به تنهايى تحسين
امروز بود ديدهء جبريل منوّر * امروز بود ابروى ابليس پر از چين
امروز پى آنكه خداوند رسل زاد * كردهست شهنشاه جهان جشن نو آيين
فرخنده و خوش بر تو بود عيد پيمبر * بسيار چنين عيد كن و دير زى آمين
بندى چند از يك تركيببند
برخيز و حال زينب خونين جگر بپرس * از دختر ستمزده حال پسر بپرس
با كشتگان به دشت بلا گر نبودهاى * من بودهام حكايتشان سر به سر بپرس
از ماجراى كوفه و از سرگذشت شام * يك قصّه ناشنيده حديث دگر بپرس
از كودكان نوسفر كوفه و دمشق * پيمودن منازل و رنج سفر بپرس
يك روز از مدينه سفر كن به كربلا * احوال نور ديدهء خبر البشر بپرس
دارد سكينه از تن صدپارهاش خبر * حال گل شكفته ز مرغ سحر بپرس
از چشم اشكبار و دل بىقرار ما * كرديم چون بهسوى شهيدان گذر بپرس
بالوپرم ز سنگ حوادث به هم شكست * باز آى و حال طاير بشكسته پر بپرس
بيدارى شب از پى تيمار كودكان * اى بانوى بهشتى ! از اين چشم تر بپرس
زينب در اين مخاطبه با بانوى جنان * گِردَش همه زنانِ مدينه به سر زنان
آن بانويى كه بود نبىّ را ستوده جفت * آمد بهسوى روضهء پيغمبران نهفت
يك دسته شيشهاى كه در او خاك كربلا * خون گشته بود شاه چو در خاك و خون بخفت
يك دست دست فاطمهء خردسال را * بگرفته بود و ز مژهء درّ خوشاب سفت
كردند چون مشاهده او را بدين صفت * فرياد بانوان ملك اندر فلك شنفت
شد تازه دردشان ز ملاقات فاطمه عليها السّلام * از چشم اهل بيت گل اشك برشكفت
رفتند در سراى رسالت از آن سپس * زينب چو در سراى درآمد به گريه گفت :
اى شاه ! بىتو چون نگرم جايگاه تو * بام سراى بر سر من بىتو گو بيفت