سپهسالار پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
دو ابر بانگ زن گشت از دو سوى آسمان پيدا * به هم ناگاه پيوستند و برشد از دو سو غوغا
ميان ابر تارى گشت پنهان چشمهء روشن * چنان چون شخص مؤمن در ميان جامهء ترسا
چو پيوستند باهم بانگ هيجا از دو سو برشد * سوى هم تاختن كردند گويى از پى هيجا . . .
الا اى ابر كوشنده ! كه بىكينى خروشنده * چرا بىكين خروشى ، گر نهاى كاليوه و شيوا
ز گرد تيرهات خورشيد روشن گه برون تازد * چنان كاز گرد لشگرگه سوار دلدل شهبا
امير المؤمنين حيدر ، سپهسالار پيغمبر * كه بود از وى قوىّ پشت نبىّ در عرصهء هيجا
در مدح پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
اى باغ دو رخسار تو پرلاله و نسرين * خرگاه بياراى كه آمد مه تشرين
باز آمد و سيب آمد ، بر جاى گل سرخ * نارنگ و ترنگ آمد ، بر جاى رياحين
كانون چه كنى ، سوختن اندر مه كانون * بازآى و به نزد من دلسوخته بنشين
سنبل به خزان خواهى ، گر ز آنكه به خرمن * يك هفته مپيراى سر طرّهء مشكين
اكنون كه خزان بىسببى كين كشد از باغ * اى ترك ! مكش بىسببى از دل من كين
ز آن روز كه زد دوريت اندر دلم آتش * دود دل من شب همهشب شد سوى پروين
بنشست ز باز آمدنت دود دل من * چون در شب مولود نبىّ ، آذر بر زين
سرخيل رسل ، خواجهء لولاك ، محمّد * كز موزهء او عرش برين يافته تزيين
در خلوت خود كرده خداوندش دعوت * در مصحف خود خوانده خداوندش ياسين
در پشت براهيم نبىّ بود و پذيرفت * آن نار برافروخته از نورش تسكين
ياد وى و آل وى ، شد مونس يونس * اندر شكم ماهى و در سايهء يقطين
ابليس و ملك هر دو در آدم نگرستند * اين نور نبىّ ديد و نديد آن يك جز طين
آورد ملك سجده و گشت از در رحمت * سرباززد ابليس و شد اندر خور سجّين
تا بسترد از روى زمين تيرگى كفر * آورد چو خورشيد فروزنده ، يكى دين
از نيروى او بر سر فرعون ظفر يافت * موسى كه عصا كرد گه معجزه تنّين