دوش ميان ما و تو ، رفت اگر حكايتى * ما خجليم و باز تو ، شكوهء دوش مىكنى
پند مده تو ناصحا ، كز سر عشق او گذر * چونكه نديدهاى رُخش ، عيب « سروش » مىكنى
بلا
مگر بلاى دل خلق بود ، در نيتش * پدر ، كه كرد بدين رنگ و بوى تربيتش
خيال تفرقه ، ملك دلم پريشان داشت * نزول كرد در او عشق ، و داد تمشيتش
هرآنكه عشق نورزد ، چه حاصلش ز وجود * درخت خشك بهجز سوختن چه خاصيتش
روز سياه
ز چهره ، خون چكدش ، چون بر او نگاه كنى * دگر از او ، طمع بوسه از چه راه كنى ؟
مژه سياه و خطوخال و زلف و چشم ، سياه * مسلّم است ، كه روز مرا سياه كنى !