معيار زر
اى زر ، تو تا به ارزش ظاهر معينى * با آنهمه زرى ، به خدا سدّ آهنى !
يارِ صميمِ صحبتِ عهدِ قديم را * در غربتِ غرور ، ز هم دور افكنى
گردد پديد از تو عيار رفيق ناب * نامرد و مرد را تو به سنگ محك زنى
اى زرد هر ره گرد كه در هيچ كيسهاى * طرح ابد براى اقامت نيفكنى
آنجا كه دستمايه شوى آزمند را * درياى تشنهاى كه پى قطرهء منى !
هرجا كه دخلِ كيسهء طمّاع حقكشى * سود و زيان رسانى و با دوست دشمنى !
در پرتو تو همچو گل شعله بشكفند * آن را كه چون چراغ ، به مشكوى روشنى
هر بىوجود بدمنش هرزه راى را * ترجيعبند كاذبِ نام مطنطنى !
كس را چو در قلمرو اقبال پا نهى * روئين حصار امنى و زورِ تهمتى
رهرو غمستان
در غمستان وجودم جز دلى صد چاك نيست * قاب رخسارم بجز از زردى غمناك نيست
در غروب غربتى غمگين و دردآلود و سرد * مردم و هرگز طبيبان را ز دردم باك نيست
سفرهاى دارم همه تر نانهء امساك تلخ * ديگر از اين بيش هرگز طاقت امساك نيست
بيشتر از هر غمى بر دل گرانى مىكند * اينكه از غمناكى كس منعمى غمناك نيست
نقش پاى رهروانم من خموش و بردبار * همچو من افتادهاى در رهگذار خاك نيست
آنقدر تنهاى تنهايم كه دانم بعد مرگ * جز گريبان زمين از ماتم من چاك نيست
قهرمانى صادقم نقش كتاب خود « سرور » * هيچكس با خلق همچون من حسابش پاك نيست