عمر طوفانى
عمر طوفانجوش خود را درنورديدم چو موج * رو بسوى ساحل اميد غلطيدم چو موج
ساحلى بوسيدم و بدرود گفتم خويش را * تا كه گشتم زاده ، خود را در سفر ديدم چو موج
ايمنى در پرتگاه قُله طوفان نبود * جز دمى بر بستر ساحل نغلطيدم چو موج
ساختم شلاق و بر بشن خود آوردم فرود * تا به خود چون مار زخمى سخت پيچيدم چو موج
تا بساحل آورم پيغامى از طوفانِ دل * سينه بر بازوى سخت صخره كوبيدم چو موج
لب چشى دارم عجول از ساحل زايندهرود * گرچه از بطن محيط آسيمه جوشيدم چو موج
بر كرانِ بحر دامن دار دارم چشم عزم * كى بكام كاسهء گرداب گنجيدم چو موج ؟
بيت بيت چامهء عزم و تلاشم من « سرور » * كاروان پوپشم مفهوم امّيدم چو موج
حضور در خود
رفتيم و جز به خويش حضورى نداشتيم * جز راه سيل خط عبورى نداشتيم !
در پنجهاى كه رنجه شود خاطر كسى * بارى هزار شكر كه روزى نداشتيم
افروختيم و بهر دل ما كسى نسوخت * اى واى اگر كه پرتو نورى نداشتيم
بس راز تلخ را به دل خاك بردهايم * اى واى دل كه سنگ صبورى نداشتيم
چون غنچهء خزانزده رفتيم اخمناك * زيرا به بزم خنده حضورى نداشتيم
ما را كه چلچراغ زهر پنجه مىدميد * يك روزن اميد به نورى نداشتيم
آنسان كه روفت باد حوادث غبار ما * انگار در زمانه حضورى نداشتيم
بسته است روزگار ميان بر فغان ما * با اينكه هيچ كار به مورى نداشتيم
بارى به غير محضر ياران نكتهسنج * مأواى انس و بزم « سرورى » نداشتيم
عطف عنايت
تو را كه نعمت الوان به سفره ارزانيست * چگونه عطف عنايت به رنج بىنانى است ؟
بگرد خير بگرد و طوافِ دلها كن * كه بندگى به حقيقت نه سبحه گردانى است