راست كردار و محبت منش و پاك سرشت * روح اسطورهاى مرد و زن فردوسيست
بوى پيغام و رسالت شنود شامه تند * كه به گلواژهء باغ سخن فردوسيست
دل ايران وطنان طوستر از هر طوس است * سينه مردم ايران وطن فردوسيست
نام ايران سرافراز ، غروريست « سرور » * كه شكوهنده به قاب سخن فردوسيست
گريز منجمد
من آن ، مغاك غريبم طپيده در خويشم * گريز منجمدم من ، رميده در خويشم
ز منظر نگهم گريه مىزند فرياد * صداى اشك بلورم ، چكيده در خويشم
ز خويش همسفر باد مىروم چو غبار * اگر رها نكنى آرميده در خويشم
هزار پنجرهء باز مىزنم فرياد * مبين خموش ، گريبان دريده در خويشم
مرا به خود خورى مستمر رها سازيد * كه ميهمان به سر خوان چيده در خويشم
چو عطر گل كه به صد پرده بند زندانيست * خزان رسيدهء فصلم ، خزيده در خويشم
« سرور » وار لبالب چو از شكستم من * رها كنيد رفيقان خميده در خويشم
گل آينه
هرچند كه بسيار گل آينه چيديم * خود را به خدا گر كه در آن آينه ديديم
چون گرد ز ما قافله بسيار دميده است * هرچند كه افتادهتر از خويش نديديم
هيچى چقدر بار نفس سوز و گرانيست ؟ * هرچند كه يكعمر خميديم و كشيديم
تا در صفِ نوبت كِش هر سفسطهبازى * مانديم به كالاى محبت نرسيديم
چين خورد بسى بغض گلوگير ، به سينه * چون شيشه همه اشك به آغوش چكيديم
سرمايه ما سايهء خود بود و چو ديوار * آن نيز ، به پايان بهسوى خويش كشيديم
در عينِ شكرمزّگى طبع ، « سرورا » * خود را دمى از تلخى فرصت نچشيديم !