زخمى شده گلبرگها از دست غمها * پرپر شدن در يك خزان بىبهار است
حال و هواى كوچه احساس خاكيست * بغضى به روى خندهها از غم سوار است
اين بار در راه سپيدى سر سپردم * اما چه شد ، افسوس اين دل بىقرار است
در شهرى از دلواپسى من خانه دارم * تنها رفيق و همدم من يك سهتار است
گلهاى بستان با غم و حسرت شكفتند * در اين بيابان سهم گل همسان خار است
من شعرى از خشم زمان در سينه دارم * اين شعر در عمق وجودم ماندگار است
اشكم به روى ديدهء فرداى روشن * مانند شبنم روى گل بىاختيار است
آخر چرا فصل دلم زرد و خزانى است * شايد خزان در ديدهء من يادگار است
« سُرنا » درون حسرت و اندوه با خود * مىگفت اين هم كار چرخ كجمدار است
تنها براى لحظهاى از خواهش برگ * « گلهاى بستان را نچين ، اكنون بهار است »
چشم تو
از ازل در نگهم چشم تو غوغا مىكرد * ناز چشم تو مرا غرق تمنّا مىكرد
شوق ديدار تو چون لحظه روئيدن عشق * شبنم اشك تو صد غصّه به دلها مىكرد
دست احساس تو بر زخم دلم مرهم بود * تو كه رفتى غم دل را كه مداوا مىكرد
از دلت نيست خبر در شب ويرانه من * تو ندانى كه دلت خون به دل ما مىكرد
سيل اشكم خبر از بىكسى و غم مىداد * مثل باران هوس بوسه دريا مىكرد
برندارم نظر از چهره گلگونه تو * كه همان چهره مرا عاشق شيدا مىكرد