شبى كه آيينهء دل غبار مىگيرد * تمام چشم مرا انتظار مىگيرد
فضاى اين تن خسته ، هنوز بيمار است * بيا كه با قدمت دل قرار مىگيرد
بيا و در نگهت بىصدا مرا گم كن * شبى بيا و مرا غرق يك تبسّم كن
بهار رفته ز دلها ، خزان چه بىمعناست * شبى بيا و خزان را پر از ترنّم كن
به انتظار نگاهت هنوز مىمانى * و شعرى از غم رفتن دوباره مىخوانم
بيا كه حسّ غريبى ز واژهها پيداست * شبى بيا كه نگاهت نشسته بر جانم
دلم گرفته از اين لحظههاى تنهايى * دو چشم مانده به راهت بگو كه مىآيى
بيا كه از غم « سُرنا » دوباره مىخوانم * شبى بيا كه بدانم هميشه با مايى
اين منم
با دستهاى خالى و با هرچه بودنم * بر دفتر خيال نوشتم كه اين منم
اين من كه شد روانهء اندوه ياد تو * گردى ز غم نشسته به ويرانهء تنم
* * *
با يكنفس دوباره به بغضى رسيدهام * چون لحظهء وداع تو را خواب ديدهام
ديگر مرا مجوى ز سرتاسر خيال * من در كنار حسرت و غم آرميدهام
* * *
اكنون توئى كه با دل سرشار از اميد * بر چشمهاى خستهء او مىدهى نويد
رفتى براى دل تو نخواندى ترانهاى * بىشك دوباره خندهء تو بغض من نديد
* * *
اين بار هم به عشق غريبى فدا شدم * چون با نداى خستهء دل همصدا شدم
اين يك گمان براى رهايى ز غصّه بود * آخر چه شد كه با نگهت آشنا شدم ؟
* * *
با دستهاى خالى و با هرچه بودنم * مىخواستم دوباره بگويم كه اين منم
امّا هواى رفتن تو گرد غصّه را * پاشيد بر سراسر تنهايى تنم