در بيابان نگاهم چو گلى روئيدى * چشمم از ديدن تو ياد ز صحرا مىكرد
شبى از كوچهء ويرانه اين دل بگذر * ظلمت شام مرا چشم تو زيبا مىكرد
اى خدا از دل ويرانه من با او گوى * گو كه هجران و فراقش چه به « سُرنا » مىكرد
غم جدايى
چگونه بمانم بدون تو جايى * خزان شد دلم در غم و در جدايى
چگونه بخندم براى شكفتن * ندارد پس از تو بهاران صفايى
چگونه گشايم پروبال پرواز * نفس تازه گردد به آب و هوايى
چگونه بشويم ز جان خستگى را * چگونه بروبم غم بينوايى
قسم بر فروغ رُخ همچو مهرت * ندارد برايم جهان روشنايى
پُر است آسمان امشب از ماه و پروين * بدون تو امّا ندارد صفايى
به دل راه ديگر مده نامُرادى * كه اين خانه دارد ، هميشه خدايى
چگونه نسوزم چو شمعى فروزان * بميرم چو بينم به ماتمسرايى
بمان نزد من تا دم مرگ يارم * بتاب آفتابا به روز جدايى
به تو مُبتلايم پريشان و بيمار * كمك كن كه شايد بيابم شفايى
پرستاريم كن به مهرت كه جانم * ندارد بهجز عشق رويت دوايى
در آن شب كه « سُرنا » بسوزد زِ سازت * كه شايد بيابد ز غمها رهايى
حضور
شبى بيا كه دو چشمم بهانه كم دارد * كوير گونه خشكم هواى غم دارد
شبى كه دست غزل در غمت رهايم كرد * شبى بيا كه سرودم دوباره غم دارد