سخنور ، فردى مذهبى و معتقد به مبانى اسلام مىباشد و اغلب در مجالس مدّاحان خاندان عترت و طهارت عليهم السّلام شركت مىكند و در اين رهگذر اخلاص خود را نشان مىدهد .
از اسكندر نجفى مجموعهء شعرى در سال 1368 تحت عنوان « پيك داستان » با مقدّمهء سيف اللّه نعمتاللّهى استاد دانشگاههاى آزاد و پيام نور اردبيل طبع و نشر گرديد .
در سوگ حسين عليه السّلام
چه خاكها كه ز خاك غم تو بر سر نيست * چه چشمها كه ز داغ غمت به خون تر نيست
فغان كنم همهء عمر زين غمت ، زآنرو * به دشت كرب و بلا جز خدات ياور نيست
به پيشوايى تو ، سنگ هم شهادت داد * دريغ و درد ! عدو در مقام باور نيست
حسين من ! به چه سانَت فكنده تيغ عدو * ز سر تن تو جدا و به تن تو را سر نيست
هزار درد كشيدم ، هزار نيز كشم * كه جز غم تو مرا زيستن ميسّر نيست
دگر چه سود ، كه كيفر دهند قاتل را * هزار جان به يكى موى تو برابر نيست
نه راست گفت ز شاهد سخن هرآنكو كه * شراب عشق تواش در سبوى و ساغر نيست
اگر سكوت نمودم ، ز ثقل ماتم توست * و گرنه كيست كه در سوگ تو « سخنور » نيست
گلزار ولايت
باد ميمون گامتان در بزم روحافزاى عشق * از شما فرخنده هر امروز و هر فرداى عشق
بزم روحافزاى ما جز با شمايان داغ نيست * خود حضور گرمتان داغيست بر اعداى عشق
باشكوهيد و مكرّم ، پاكجانيد و شريف * كز خم ايثارتان پيوسته پر ميناى عشق
عيش ما را نيست آرى جز سر و سوداى يار * كاندر اين بازار هم خون و شرف كالاى عشق
بزم ما خود عزم ما و عزم ما خود رزم ما * بزم و عزم و رزم ما خود ساغر و صهباى عشق
در ره معشوق گر عاشق ببازد سر ، چه باك ؟ * خود مگر سر چيست غير از باختن در پاى عشق