دكتر مظاهر مصفّا را ، بااينكه در سبك خراسانى و دشوار بود ، استقبال مىكردم و اشعار خود را به نظرش مىرساندم و او ضمن تصحيح اشعارم به تشويقم مىپرداخت و بعدها نيز به انجمن ادبى محيط و انجمن ادبى حرم راه يافتم و از راهنمايىهاى استادان فن استفاده كردم و نخستين مجموعهء شعرم در سال 1372 به نام « بوى او » طبع و نشر شد . »
ساقى در سال 1375 مجموعهء ديگرى از اشعارش به نام « پنجره » شامل تعدادى از غزلهاى او و دوست شاعرش عليرضا افشار ( عارف ) را مشتركا چاپ و منتشر كرد .
مست خيال
امشب به ياد چشم تو در خواب مىشوم * سرمست از خيال مِى ناب مىشوم
شرم حضور باعث سوز و گداز ماست * چون شمع در برابر تو آب مىشوم
در چشم خويش خانهء دل مىكنم بنا * عزلتنشين معبر سيلاب مىشوم
گاهى بهسان بوسهء تو مىشوم محال * گاهى بهسان لطف تو ناياب مىشوم
تقصير زلف توست كه از دل قرار برد * بر من مگير خرده چو بىتاب مىشوم
از چشم تو به ابروى تو مىبرم پناه * از ميكده به جانب محراب مىشوم
تصوير روشن سخن عاشقانهام * تنها به چارچوب غزل قاب مىشوم
چون ساز نغمه سركشد از بندبند من * وقتى اسير پنجهء مضراب مىشوم
« ساقى » به شام هجر تو بيدار ماند و گفت * امشب به ياد چشم تو در خواب مىشوم
تمثال يار
يك ماه تمام است كه آزار كشيدم * تا نقش دلآزارترين يار كشيدم
آن دايرهء چهرهء خورشيدنما را * من با مدد و يارى پرگار كشيدم
تا رسم كماندارىاش آموخته باشم * ابروى تو را در صف پيكار كشيدم
يك شب كه شب زارى و بيمارى دل بود * من چشم تو را خسته و بيمار كشيدم