روى ساحل دو بال خونآلود * يادگارى ز قوى دريا بود
بگو ديگر چه مىخواهى ؟
تو از اين چشم بارانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟ * از اين درياى توفانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
جهانى را به بوى زلف تو ديوانه خواهم كرد * ز مضمون پريشانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
چو در آيينهء روى تو مىافتد نگاه او * ز عاشق غير حيرانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
ز سيلاب سرشك ، اكنون ، بناى خانهء قلبم * بود در عين ويرانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
اسير محبس بىروزن شبهاى هجرانم * تو از اين مرد زندانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
خوشا آن دم كه سر بر گوش او آهسته بگذارم * و گويم باز پنهانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
به پايش اوفتادم ، گريه كردم ، گفت اى « ساقى » * چرا اينگونه گريانى ؟ بگو ديگر چه مىخواهى ؟
چو پرسيدم ز زلفش حال دل ، خنديد و با من گفت * بود اين قصّه طولانى ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
قوّت شاعره
ديشب ز كوچه باغ تغزّل عبور كرد * در ذهن بيدلانهء شعرم خطور كرد
ديشب كه چشم پنجرهام باز مانده بود * باران اشك ، كوچهء دل را مرور كرد
در كوچ سرخ شبنم اشكم به آسمان * خورشيد با تماميت خود ظهور كرد