تا زلف تو را بر رخ تو رسم نمايم * بر روشنى صبح شبى تار كشيدم
كانِ شِكر از هيچ پديدار نمودم * من روى لبت زحمت بسيار كشيدم
تا خواب تغافل نبرد راه به چشمت * در چشم تو يك دولت بيدار كشيدم
تصوير دل خويش به زلف تو نمودم * تا همره گل سرزنش خار كشيدم
تمثال رخ يوسف گلچهرهء معنيست * اين نقش كه بر پردهء پندار كشيدم
افسانهء پريشانى
چه قدر قصّهء زلفت بلند و طولانيست ! * فسانهايست كه سرتاسرش پريشانيست
چه گونه از طرف چشم تو عبور كنم ؟ * هواى چشم تو ، اى گل ، هنوز بارانى است
ز گريه خانهء چشمم خراب خواهد شد * كه كار سيل خروشان هميشه ويرانيست
حديث درد درون را نهان چگونه كنم ؟ * كه شرح كامل آلام من به پيشانيست
اگر به قيمت جان بوسه مىفروشد يار * شكسته قيمت بازار و فصل ارزانى است
به شام هجر تو گر درد همدم دل شد * خوشم از اينكه دلم در غم تو تنها نيست
سراغ دل چو گرفتم ز زلف او ، مىگفت * درون محبس شبهاى تار زندانيست
بهار سر زده از شعر دلكش « ساقى » * اگرچه حال و هواى غزل زمستانى است
تقديم به ابو الفضل العباس عليه السّلام آبروى دريا
بغض او در گلوى دريا بود * اشك او آبروى دريا بود
يك طرف بانگ تشنگان حرم * يك طرف هاىوهوى دريا بود
بوسه دادن به مشك خالى او * واپسين آرزوى دريا بود
چون نسيم آمد و سبك پر زد * آفتابى كه روى دريا بود
بوى مرطوب گريه مىآمد * چشم او باز سوى دريا بود
داشت دريا ز تشنگى مىمرد * كاشكى او عموى دريا بود