فكرى براى خالى دستان من نمود * وقتى به سمت سفرهء شعرم عبور كرد
مضمون رنگ و بو به ورقهاى غنچه داد * شعر مرا چو آينه غرق بلور كرد
ديشب كه ماه ، نامه براى زمين نوشت * ديديم لطف مىشود از راهِ دور كرد
آن كس كه گيسوان تو را بىقرار ساخت * قلب شكسته خاطر ما را صبور كرد
« ساقى » كه بود آنكه چنان ماه پرفروغ * ديشب جهان شعر تو را غرق نور كرد ؟
حسرت
بود آيا كه شبى با تو شرابى بخوريم ؟ * يا كه از چشمهء لبهاى تو آبى بخوريم ؟
يا گذارند كه مهتاب شبى با دل تنگ * بر سر گيسوى بىتاب تو تابى بخوريم ؟
شادى آمد به دل سوخته و غم مىگفت * اى رقيبان ! بگذاريد كبابى بخوريم
نرگست را بگشا ، ميكده را باز نما * تا كه از جام نظر بادهء نابى بخوريم
خم به ابروى تو آمد چو ز چشمت ، گفتيم * محتسب كى بگذارد كه شرابى بخوريم ؟
در سرش هست رقيب اينكه شويم از تو جدا * ما كجا لطمه ز افكار حبابى بخوريم
نرگس شاهد دنيا نكند ما را مست * آبرو مىرود ار گول سرابى بخوريم
گر فتد « سايهء » تو بر سر ما چون « ساقى » * باده از نرگس مخمور خرابى بخوريم
اثر ماندگار
گلى به باغ جهان يادگار مىماند * حديث عشق در اين روزگار مىماند
به گريه قلب تو از ره نرفت و نيست عجب * كه سنگ خاره كف جويبار مىماند
به دست زلف پريشان و بىقرار تو دل * كه جام مى به كف رعشهدار مىماند
به قلب سنگ تو داغ شهادت جانها * به لالههاى دل كوهسار مىماند
كه گفت سرو به بالاى دوست مانند است ؟ * كه گفت گل به جمال نگار مىماند ؟
خميد قامت طبعم ، چو گفتم از غفلت * كمان به حالت ابروى يار مىماند
به قدر همّت هركس از او اثر ماند * ز گردباد همانا غبار مىماند