بده « ساقى » از آن جامى كه در ميخانهء عشق است * خماران را بنوشان زان شراب لعل رُمانى
خُمار وصل
اى رونق بازار عشق ، مفتون و خواهانِ تو ، من * هستم خريدارِ تمام جنس دكان تو ، من
چشمان جادويى تو ، هردم كه ياد آيد مرا * افتم به دام عشق تو ، مسحور چشمان تو ، من
تا در محيط زندگى ، گشتم محاط بندگى * خطى كشيدم گرد خود ، ماندم به پيمان تو ، من
در بيستون سينهام ، نقشى زدم از روى تو * شيرين بود گر جان دهم ، بر نقش بىجان تو ، من
آتشفشان شُد سينهام ، از دورى رويت ، ولى * اطفاى آتش مىكند ، لعل بدخشان تو ، من . . .
مجنونم و شيداى تو ، جانم فداى جان تو * ليلاى عشق من تويى ، محو بيابان تو ، من
« ساقى » مرا لبريز كن ، از جامِ شامِ انتظار * بودم خُمار وصل تو ، مست و غزلخوان تو ، من
شرح انّما
مردهء عشق و صفا باشد حسين * ناسخ جور و جفا باشد حسين
پور شير حق علىّ مرتضى * خامس آل عبا باشد حسين
پاسدار جان نثار كوى عشق * اسوهء صبر و رضا باشد حسين
رتبهء ثاراللهى دارد به كف * چون خدايش خونبها باشد حسين
تربتش باشد به هر دردى دوا * دردمندان را دوا باشد حسين
از شعاع مهر او در آسمان * مهر گردون را ضيا باشد حسين
شاهكار كردگار لايزال * مفخر ارض و سما باشد حسين
گوهر شهوار درياى شرف * قلزم بىانتها باشد حسين
امر حق را كرده درس بندگى * مكتب « قالوا بلى » باشد حسين
مضجع پاكش بود محراب عشق * قبلهء ايزدنما باشد حسين
بخت شيعه ملتزم بر عشق اوست * شيعيان را چون هُما باشد حسين