چه حكمتى است خدايا كه عشق مهرويان * درون سينهء ما آشيانه مىگيرد
اگرچه بالوپر مرغ دل ز جور تو خست * دوباره بر سر كوى تو خانه مىگيرد
شبى ز كوى تو گفتم عنان بگردانم * ولى خيال تو بازم شبانه مىگيرد
براى ديدن روى تو اى گل زيبا * دل شكستهء « ساقى » بهانه مىگيرد
شكوفه خيال
براى ديدن رويت دلم بهانه گرفت * شب است و گريهء تنهايىام شبانه گرفت
شكوفههاى خيالت به خاطرم بشكفت * كه اينچنين به لبم آتش ترانه گرفت
ز شوق ديدن روى تو اى بهار اميد * دوباره شاخهء خشكيدهام جوانه گرفت
ز آتشى كه تو در خانهء دل افكندى * دمى بيا و ببين تا هزار خانه گرفت
ز گريه گريهى چشمم شكنشكن موج است * بيا كه موج سرشكم مرا ميانه گرفت
شقايقم من و با داغ دل مرا زادند * زمانه از چه به آتش مرا نشانه گرفت
دل شكستهء « ساقى » چو ابر گريانى است * كه اشك غصه ز چشمان او زمانه گرفت
حماسهاى از ديارى كهن
اى شهر يزد ، پير كهنسال روزگار * يا جلوهگاه فضل و جوانمردى و وقار
اى شهر بادگير و ديار دوچرخهها * بر توسَن مراد زمان بودهاى سوار
گويند در كوير تو رازى نهفته است * راز قداستى كه به كس نيست آشكار
اى شهر باستانى و پرارج ملك جم * اى يادگار پاك نياكان نامدار
كوهى « 1 » است در جنوب تو آرام و باشكوه * با صولت و صلابت شيران به كارزار
بوى پياز كوهى و گلهاى سَرك « 2 » آن * مستى دهد چو باده گلرنگ در بهار
از اوج تا به دامن اين كوه ، زندگى * هردم برون تراود و ريزد چو آبشار
هامش
( 1 ) - شير كوه ، كوهى است در جنوب يزد با ارتفاع 4075 متر از سطح دريا .
( 2 ) - سرك : بوته خارى است گلدار .