روزى كه اسب سبزت واماند از دويدن * غم مىچكد چو پرواز از بال و از پر تو
اى تكسوار رؤيا ، رؤياى من تو هستى * هر شب به خواب بينم قد صنوبر تو
بازى مگير دل را ، ميناى خون خجل را * گل مىزند هواى اين خسته بر سر تو
« سرنوشت »
روزى كه سرنوشت جهان را نوشتهاند * نامت به لوح اين دل شيدا نوشتهاند
ازبس مقدس است حديث و كلام عشق * كروبيان به گنبد خضرا نوشتهاند
خواهى بقاى خويش به وادى عشق رو * كين جمله را به لالهى صحرا نوشتهاند
هركس كه ديده صورت يوسف بريده دست * بدنامىاش به پاى زليخا نوشتهاند
بر خاك رفتگان بنشين و بگير پند * پندى كه بهر مردم دنيا نوشتهاند
« ساقى » گرفت دست قضا چون قلم به كف * غمها و غصهها همه بر ما نوشتهاند
« من كىام ؟ »
من كيم ؟ افسانهء تلخ غمى از ياد رفته * من كيم ؟ برگى كه از جور خزان بر باد رفته
من كيم ؟ عمرى فداى يار و عهد يار كرده * من كيم ؟ شادان به كويش آمده ناشاد رفته
من كيم ؟ مرغى به دام آشنايى صيد گشته * من كيم ؟ در دام اسير كز برش صياد رفته
من كيم ؟ آن بيستون تيشهء فرهاد خورده * ديدهام از عشق شيرين آنچه بر فرهاد رفته
من كيم ؟ آن بىگناه بىكس در بند مانده * من كيم ؟ بىجرم تنهايى بر او بيداد رفته
گاه « ساقى » اشك شمع مردهاى هستى زمانى * همچنان افسانه پروانهاى كز ياد رفته
بهانه
شب است و دل ز فراقت بهانه مىگيرد * درون سينهام آتش زبانه مىگيرد
رها نموده زمانه خلايق و ما را * به تير غصه دمادم نشانه مىگيرد
من آن كبوتر عشقم كه دست صيادم * هميشه بىمدد آب و دانه مىگيرد