هر گل كه بيشتر به چمن مىدهد صفا * گلچين روزگار امانش نمىدهد
« ساقى » هرآنكه گفت سخنهاى دلپذير * كس جز خداى حسن بيانش نمىدهد
بادهء كهنه
چراغ خانهء من بىفروغ و خاموش است * چرا كه ياد من از خاطرات فراموش است
هرآنكه با سر زلف تواش بيفتد كار * به بسان زلف سياه تو خانه بر دوش است
فداى حلقهء چشمت شوم كه هركس ديد * نخورده مى همهء عمر مست و مدهوش است
بيار باده فزونتر ز حد زنم امشب * اگرچه شيخ زند حد خدا خطاپوش است
شبى كه خوش به كنارم نشستى و خواندى * طنين نغمهات اى گل هنوز در گوش است
دل شكستهء « ساقى » نمىطپد ديگر * بسان بادهء كهنه فتاده از جوش است
« گريستم »
ديشب به حال اين دل شيدا گريستم * بنشسته در كنارى و تنها گريستم
چون شمع اشكبار در آتش نشستهاى * بر قطرهاى نشستم و دريا گريستم
چون مرغ پرشكستهى گمكردهآشيان * ويرانهاى رسيدم و آنجا گريستم
چون تكدرخت بىبر ناديده باغبان * بنهاده سر به دامن صحرا گريستم
هركس ز باغ زندگى خويش گل بچيد * بيچاره من ز حسرت گلها گريستم
باران اشك ديده چو سيلاب مىرود * ازبس ز جور و حسرت دنيا گريستم
« ساقى » به روى چهرهء زردت دويده خون * آرى دويده خون دلم تا گريستم
« ميناى خون خجل »
دل شد سمند را مىافتاده در بر تو * هرجا سفر نمودى او يار و ياور تو
جولان مده به ميدان در پيش چشم ياران * ترسم فروبيفتد دنياى باور تو
روى چو لاله دارى مى در پياله دارى * گردش كند زمانه بر گرد ساغر تو