نخل و آتش و دريا
نيمهشب هم مىتراود عطر خورشيد از گلوى شرقى چشم سياهت * تا غزلزار كدامين آسمان رفته پرستوى سبك سير نگاهت
پنجهء غيبى مگر زنجيرباف بند زلفت بوده تا يكباره گشته * اين دل هرجايى و وحشى چنين رام و اسير و سر به راهت
قد بكش ، شال و كلاهى كن ، كه چشم جادهء پاييز را روشن نمايى * اى كليد گل پرِ شالت ، ايا مهتاب برقى از نقاب شبكلاهت
آنچنان تسليم چشمت گشتهام كه با نگاهى اين دلم را مىكشانى * هر زمان كه عزم كردى ، هركجا كه خواست ميلت ، هر طرف شد دلبخواهت
گاهگاهى گوييا از دور يادى از منِ از ياد رفته مىنمايى * باوفايا ! لحظه لحظه ، عمر من بادا فداى يادكردِ گاهگاهت
سينهات را كردهاى سنگ صبور و محرم بغض شبت چاه گلو شد * ور نه يك جا خرمن عمر زمين و آسمان مىسوزد از يك شعله آهت
با نگاهى مىشوم لبريز نخل و آتش و دريا ، جنوبىّ جنوبى * نيمهشب كه مىوزد شرجىّ شروه از گلوى « ساحلِ » چشم سياهت
تا اربعين
دل اگر عزم جنون تازى كند * سر به روى نيزه جانبازى كند
دل اگر در سينه گردد عشقباز * سر به روى نيزه گردد سرفراز
دل اگر در عاشقى دلداده است * سر به روى نيزه بردن ساده است
چون جنون در دشت دل گل مىكند * با لب نى سر تغزّل مىكند
ظهر عاشورا ، عزيز بو تراب * شد به جنگ آخرين پا در ركاب
نقل شيرين جنون در باده كرد * ذو الجناح عشق را آماده كرد
بعد از آن بهر وداع آخرين * راند سوى خيمهها سلطان دين