باران رحمتِ چه بهارى به ما رسد * وقتى كه دستهاى دعا را شكستهاند
*
مىآيد آن زمان كه ببينيم با تبر * مردان ما تمام شما را شكستهاند
*
در « ساحلى » كه ترس در آن موج مىزند * جا ماندهايم و قامت ما را شكستهاند
ما را به سمت روشن فردا كه مىبرد ؟ * وقتى تمام آينهها را شكستهاند
يكرنگ مثل آينه
هر كار مىكنم كه نگويم ، نمىشود * انگيزهء سكوت فراهم نمىشود
از « سنگ روى يخ شدنم » هيچ شكوه نيست * باور كنيد ارزش من كم نمىشود
آه اى برادران ! به چه دل گرم كردهايد * هرگز شغاد حامى رستم نمىشود
ما با شما متاركه كرديم تا ابد * آخر طلاقداده كه محرم نمىشود
صد بار قامت قلمم را قلم كنيد * يكبار در ستايشتان خم نمىشود
مىخواستم كه با همه باشم تمام عمر * يكرنگ ، مثل آينه ، ديدم نمىشود
ما ساحليم و زير پرِ موج بودهايم * « ساحل » كه ريزهخوارهء شبنم نمىشود
با ازدحام اين همه خنجر كه در گلوست * هر كار مىكنم كه نگويم ، نمىشود
بيزارم
من از اين قوم خاموشى كه بىدرند ، بيزارم * در اين بيداد آتشخيز ، خونسردند ، بيزارم
از آنهايى كه جاى خنده بر لبهاى اين مردم * زمستانهاى آه سرد آوردند ، بيزارم
و از آنان كه لاف از مردى خود مىزدند ، امّا * هزاران بار ثابت شد كه نامردند ، بيزارم
از آنانى كه مىدزدند جنگل را و ، مىبينم * به فكر بردن گلبوتهاى زردند ، بيزارم
خدا مىداند از آنها كه خون اهل دنيا را * به نام آخرت در شيشه مىكردند ، بيزارم
از اين بىچشم و رويانى كه بيزارند از خورشيد * نظر تنگاند و چون خفّاش شبگردند ، بيزارم