تمام عمر در ذهنم فروغ نام تو جاريست * و با آن زنده هستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
خُمارآلودهام ، از درد مىپيچم به خود ، امّا * به يادت باز مستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
كتاب مهربانى را به لبخند شكربارت * چه خوش شيرازه بستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
به استقبال هر بادى كه بويى از تو مىآرد * دلم را مىفرستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
تو پيمان مىشكستى و هزاران بار ، امّا من * خودم را مىشكستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
چه شبها در ميان هالهاى از ناله و اندوه * دوزانو مىنشستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
تو دريايى و من « ساحل » كه مىخواهم دو دستت را * گذارى روى دستم ، آشنا ، شايد نمىدانى
شهيدوار
اى دستهاى سبز ! برايم دعا كنيد * از انتظار سرخ ، دلم را رها كنيد
در ما غمى نشسته به تنهايى غروب * مردان آفتاب ! نگاهى به ما كنيد
سرما تمام وسعت ما را فرا گرفت * اى خشمهاى صاعقه آتش به پا كنيد
تا دشتهاى تشنه دعاگويتان شوند * اى ابرها ! به گريهء ما اقتدا كنيد
تا كى به سجده كردن خود فخر مىكنيد * كارى شگفت ، محض رضاى خدا كنيد
يكبار عاشقانه نمازى نخواندهايد * هم خوانده ، هم نخواندهء خود را قضا كنيد
از ششجهت هجوم سياهى و وحشت است * از مذهب سپيده ، دلى دست و پا كنيد
اى تيغها كه تشنهء در خون نشستنيد * از زخمهاى كهنهء مردم حيا كنيد
چيزى نمانده است به « ساحل » ولى هنوز * امواج وحشىاند ، رفيقان ! دعا كنيد
تالار عشق
عاقبت اين زخمهاى كهنه سر وا مىكنند * داغ صد صحرا شقايق را شكوفا مىكنند
شاخههاشان گرمى خورشيد جان را حسّ نكرد * ريشههاشان مطمئن باشيد سرما مىكنند