گريهء پنهان ما دلمردگان از بىكسيست * نارفيقان دوست را با هيچ سودا مىكنند
روز روشن پيش چشم مردم از تالار عشق * باغ باغ ، آيينه مىدزدند و حاشا مىكنند
بدقدم بودن از اين بدتر ، كه اقيانوس را * چون كويرى خشك و بىحاصل عطشزا مىكنند
جاى فخر و شادمانى نيست جاى گريه است * شبپرستان آفتاب از ما تقاضا مىكنند !
ديگر از دشمن چه جاى شكوه و ناليدن است * دوستان وقتى كه با ما اينچنين تا مىكنند
« ساحل » خاموش مىداند كه دريا زنده است * موجها ناگاه مىآيند و غوغا مىكنند
تابوت سحر
وقتى تو رفتى ، آسمان بر خويش لرزيد * قلب زمين از سردى اندوه افسرد
فصل پرستوهاى عاشق تيرهگون شد * گلهاى باغ آرزو يكباره پژمرد
*
اى سبز ، اى خوب ، اى مقدّس ! بىتو در قاف * سيمرغ سبز شادمانى بالوپر ريخت
صد پرده در شور حسينى گريه كرديم * يك كهكشان آتش به كانون جگر ريخت
*
در هالهاى از غصّه ، پنهانيم اينك * چون سازهايى زخمى و خاموش سرديم
مثل چكاوكهاى خونين بال رنجور * مثل خزان برگهاى سبز ، زرديم
*
ما بىتو در فصلى كه يخبندانترين است * از سوز سرما قلبمان چون شب سياه است