كاش !
كاش مىشد قلب من هم سنگ گردد مثل تو * حسّ ميهنخواهىام بىرنگ گردد مثل تو
زندگى در چشم تو غير از تظاهر هيچ نيست * كاش مىشد ديدِ من هم تنگ گردد مثل تو
كاش مىشد اين دل غمگين و بىآلايشم * طالب وابستگى و ننگ گردد مثل تو
غصّهام دانستن فرجام هر وابستگيست * كاش مىشد فكر من هم منگ گردد مثل تو
شعر من امواج غم بر قلب گرم « ساحل » است * كاش مىشد قلب من هم سنگ گردد مثل تو
ناكام
من تازگىها عشق را معنا نمودم * با اين غزل خود را چه بد رسوا نمودم
پروانهاى ديدم براى شمع مىسوخت * من عشق را با سوختن معنا نمودم
رفتم كه بينم مردمانى سبز از عشق * تا اين دل بىچاره را رسوا نمودم
من عشقها ديدم كه با رنگ و ريا بود * خود را چو بين عاشقان پيدا نمودم
رفتم ز دست قلب سنگ آدمكها * در گوشهء ميخانهاى مأوا نمودم
ساقى برايم از ته دل گريهها كرد * تا عقدهء دل را برايش وا نمودم
ناكامىات « ساحل » بگو از چيست در عشق * از قلب سنگى خواهش بىجا نمودم
استثمار
حرفها دارم من اينك با شما * زان كه با دردم شماييد آشنا
درد من درد همه آيينههاست * داغ من داغ تمام سينههاست
درد من از خود نبودن ، خستگى * سالها و سالها وابستگى
پيرو فرهنگ غربىها شدن * با صداى جغد همآوا شدن
اصل خود را بردهايم از يادها * ما تبار آرياها ، مادها
درد من بيگانه با مردم شدن * بين فرهنگ اجانب گم شدن
عشق را ، ايثار را ، بردن ز ياد * جمله ارزشهاى خود دادن به باد