ما همه فرهنگمان آزادگيست * پاك بودن ، مرد بودن ، سادگيست
عشق را معناى ديگر داشتيم * راستى را جمله باور داشتيم
پس چرا فرهنگ خود را باختيم * بر كژى ، بيگانگى پرداختيم
ما چرا بازيچهء بيگانهايم * راهىِ تاريكى و ويرانهايم
كاش مىشد بازهم يكدل شويم * دشمن كج فكرى و باطل شويم
كاش مىشد دوستدار حقّ شويم * عاشق زيبايى مطلق شويم
باز بايد عشق را معنا كنيم * راه شهر نور را پيدا كنيم
بايد اصل خويش را باور كنيم * خلعت مردانگى در بَر كنيم
ديو استثمار را رسوا كنيم * « ساحل » امّيد را پيدا كنيم
اشك من
از چه همچون سيل از چشمم روانى اشك من * حرفها دارم اگر پيشم بمانى اشك من
من كمى از قصّهء نامردمىها گفتهام * از چه همچون سيل از چشمم روانى اشك من
اين شتاب از چيست آخر اندكى آهستهتر * بر دلم دردى بود بايد بدانى اشك من
درد من مرگ صداقت ، راستى ، آزادگى * با دلى لبريز غم بىهمزبانى اشك من
اى سرشك غم كه از چشمم سرازيرى مدام * ريز از درد دلم تنها نشانى اشك من
عاقبت « ساحل » ز طغيان تو ويران مىشود * اندكى آرامتر تا مىتوانى اشك من