نشد دمى كه برآسايم از فسون زمانه * رسيده باد خزانى به مرغزار گلويم
سبوى شيشهء عمرم به سنگهاى لئامت * چنان زدند كه طى گشت روزگار گلويم
شانه بر شانهء جنگل
در نگاهم چو بلورين نگه جام نشست * خاطرم گرچه پريشان ولى آرام نشست
ماه انديشه سراپردهء جانم بنواخت * گرچه يكچند به غمخانهء ايام نشست
شانه بر شانهء جنگل بنهادم با شوق * تا كه رؤياى بهارم به در و بام نشست
قلب آيينه شكستند چو با سنگ ريا * كارگاه نظرم روى گل خام نشست
خصم پركينه كه ناكامى ما را مىخواست * خود به عشرتگه آمال چه ناكام نشست
جهد سيمرغ سببساز شد و كار آمد * مهر زال زر ما تا به دل سام نشست
گرچه را هم ، همه پرخار بگرديده و مار * شكر كاين پاى پر از خار به فرجام نشست
سامرى خواست كه با شعبده آرد پيغام * رقم مغلطه بر پردهء اوهام نشست
عشق سرگشتهء من وسعت صحرا طى كرد * تا به منزلگه آن يار دلارام نشست
با امواج دريا
در شب ديرنده با مهتاب رخشا سرخوشيم * تيرگى گر خيمه زد با چشم بينا سرخوشيم
گر كه امروز از زمين خفته صحبت مىرود * دل به باغ عشق و با آمال فردا سرخوشيم
پايمان گاهى اگر لنگ است و خشك و كم شتاب * ما به گام اشتياق يار برنا سرخوشيم
ساحران با سحرشان با ما چه مىخواهند كرد ؟ * ما كه با اعجاز پاك دست بيضا سرخوشيم
خاك و سنگ ار كعبه ، عاشق را نمىآرد به شوق * از صفاى كعبهء دل گو ، كه آنجا سرخوشيم
زخم تير جهل بر ما كارگر هرگز مباد * تا كه با دارالشفاى پور سينا سرخوشيم
چشم زخمى گر رسد بر ما نداريم اعتنا * تا كه بر لوح دل از آيات گويا سرخوشيم
در سكوت ساحل غم ، شوقى از پرواز نيست * مرغ توفانيم و با امواج دريا سرخوشيم
گر به پيچوتاب تار تيرگى رهمان فتاد * غم مدار آنجا كه با پيران دانا سرخوشيم