جمال نرگس و گل باد مشك بيز بهار * به دل كشى تو و چشم فتنهجوى تو نيست
صفاى بادهء گلگون فروغ آب حيات * به شكّرين لب و آن لعل رازگوى تو نيست
اميد اين دل مسكين ، توان جان منى * به جان دوست كه در دل جز آرزوى تو نيست
بهار با همه خوبى ، غمم ز دل نبرد * بهار من ! به خدا جز جمال و روى تو نيست
طلب نموده اگر دل وصال روى تو را * سفيد بختم و بختم سيه چو موى تو نيست
دلم گرفت از اين هاىوهوى مردم دهر * مرا به دل هوسى غير گفتوگوى تو نيست
به باغ و گلشن و دشت و دمن به هر بزمى * حواس ديدهء من غير جُستوجوى تو نيست
به كعبه و به كليسا و دير و ميخانه * به حقّ حقّ ، كه نگاهم بهجز بهسوى تو نيست
هزار شكر خدا را كه بادهء عشقم * بهجز زلال لب شكرين ز جوى تو نيست
فقير درگهام و « زمزمم » تو مىدانى * اميد و آرزويم بهجز وصال روى تو نيست
تفسير عشق
روزى كه قسمت ما ، ساقى حواله مىكرد * افسوس و آه و حسرت ، غم در پياله مىكرد
بر عاشقان شيدا ، جامش فكنده آتش * تفسير عشق و مستى ، بر ما رساله مىكرد
بر ماه عارض او ، ابرو فكنده سايه * بر گِردِ ماه گردون ، تعبير هاله مىكرد
بر زلف پيچ و تابش ، از عشوه تاب مىداد * عشق و جنون ما را ، باهم اماله مىكرد
حيران نموده جمعى ، چشمان دلفريبش * كابين زندگى را ، از نو كلاله مىكرد
از ناوكش به يكدم ، تيرى نشست بر دل * گويى كه جانتان بود ، كار قتاله مىكرد
بر جعد گيسوانش ، جمعى اسير و در بند * مىرفت او خرامان ، عشّاق واله مىكرد
آن قدر دلستان بود ، ناز و كرشمههايش * گويى كه ملك تن را ، يك جا قباله مىكرد
در وادى تحيّر ، دل بود و شكوههايش * در سوگ و غم نشسته ، فرياد و ناله مىكرد
از آه سينه سوزش ، « زمزم » كشيد فرياد * در عشق آن نكورو ، تا خود حباله مىكرد