بزن به ساز وفا * تا گل هميشه بهار
بدون منّت باران * ز صخرههاى تنومند
سر برون آرد * كه سست ريشه گل بيشه را دوامى نيست
بزن به ساز رفاقت * كه باشهء وحشى
هجوم و كينهء ديرينه را برد از ياد * و دست مهر بيازد بهسوى گنجشكان
بزن * كه عاشقان نشناسند پاى را از سر
هزار قصه به سينه است * هزار عقدهء تلخم به پيچوتاب گلو
ولى دريغ * مجالى براى گفتن نيست
به رند سينه دريده نگر * به عاشق مست
كه نام پاك تو هر لحظه بر زبان آرد * نثار گام تو زيباترين ترانهء من
اگر حضور تو در شام تار خود بينم * به روى چشمهء خورشيد چهره بگشايد
بزن به ساز وفا * تا گل هميشه بهار
بدون منّت باران
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 511
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥١١