مراديان مىنويسد : « چون صداى خوب و خوشى داشتم ، به مدّاحى و نوحهسرايى پرداختم و اشعارم بيشتر در مدح و مرثيت ائمهء اطهار عليهم السّلام است . »
حديث درد
حديث درد و رنج روزگارم مىتوان گفتن * گل حسرت به باغ شورهزارم مىتوان گفتن
نديدم لذّتى جز نامرادىها در اين گيتى * غمم ، دردم پريشان روزگارم مىتوان گفتن
نوازد تار و پود من ، نواى ناله و زارى * چه سوزان ساز دردم من ، سهتارم مىتوان گفتن
به غمهاى درون هر شب ز ابر ديده مىبارم * سرشك سيلزا در نوبهارم مىتوان گفتن
ز بخت بد چنين افسرده و اندوهبارم بين * كه از بىحاصلى خشكيده بارم مىتوان گفتن
گذشت عمر ، از شادى همه بىبهره و گويى * فلك با غم سرشته اين گِلم اندوهبارم مىتوان گفتن
به راه وصل كوشيدم ، به دل ، دادم بسى وعده * نكرده اعتنايى بر من و بىاعتبارم مىتوان گفتن
شميم زلف مشكينت ، ربوده صبر و تاب از من * در اين عشق و جنون هم بىقرارم مىتوان گفتن
فكنده التهابى ، آتشت اندر دل « زمزم » * چنان بگداخته سوزنده نارم مىتوان گفتن
گمگشته
اى زاهدان ! خدا را ، احيا كنيد ما را * از مهر و از محبّت ارضا كنيد ما را
ما مست و پاكباز ميخانهء الستيم * در پيش پاكدينان رسوا كنيد ما را
ما صوفيان صافى ، دلدادهء نگاريم * گمگشتهاى در خويش ، پيدا كنيد ما را
از جام عشق سرمد ، ار جرعه سر كشيديم * ديوانهء جنونيم ، شيدا كنيد ما را
ما سينهچاك و بىباك ، اندر فرازِ داريم * سرّى نهفته باشد ، افشا كنيد ما را
در حسرت نگاهى ، دل دادهايم از كف * آيين حقّپرستى ، انشا كنيد ما را
ما سالك طريق و ، سر در خط خرابات * رسم و طريق ره را ، بينا كنيد ما را
راز انا الحقّ از ما ، بالاى دار بشنو * بر كفر و خودپرستى ، املا كنيد ما را
گفتا به شيخ ، « زمزم » ، آدم شدن چه مشكل * پس لااقل عزيزان ، ملّا كنيد ما را